منوی ناوبری برگه ها

سایت پیروان آرمان شریعتی

و بازهم، آری این چنین است پدر!

درباره شریعتی
علی کلایی

.

نام مقاله : و بازهم، آری این چنین است پدر!
نویسنده : علی کلایی
موضوع : اندر حکایت سال‌روزهای شهادت دکتر شریعتی و احوالات ما



از سالروز شهادتت پدرجان اما چند روزی گذشته است. این تاخیر را ببخشای. آخر نسل ما و روزگار ما و عصر ما گرفتار روزمرگی شده است. روزمرگی ای که بسان آوار بر سر ما خراب شده و ما را در مرگی در ظاهر زندگی فرو برده است.

اما راستی! باز هم سلام! از سلام سال گذشته یکسال و چند روزی گذشته است. سال گذشته که نامه ای برایت نوشتم و نامش را به سبک نوشتاری خودت گذاشتم : آری اینچنین است پدر. یکسال و چند روزی گذشته است. اما پدر جان! این یکسال و اندی برای ما فرزندان تو انگار قرنی گذشت. پشتمان از غم خم شد و موهایمان به یکباره از آوار مصیبت سفید. بار دیگر معممان صفوی به نام خدا و به کام خود کشتند و کسی در این ملک بلا خیز دم نزد که چرا. می گویند یکی از این معترضین مصری جایی نوشته است که اگر فاجعه ای مانند آنچه در ایران در خرداد ماه رخ داد، در اینجا نیز رخ می داد انقلابی دیگر شکل می گرفت. اما خب! ما شده ایم بی غیرتان دهر. غیورمان او بود که جان بر سر اعتراض به فاجعه گذاشت. بگذار برایت مفصل بگویم پدر.

اما باز می گویم که من دفاع می کنم از اینکه دکتر جان، دکتر علی شریعتی جان، به تو پدر بگویم. یادت هست سال گذشته گفتم که: “آری پدر! درست است که احسان و سوسن و سارا و مونای عزیز فرزندان نسبی تو اند. اما خودت می دانی که هزاران فرزند معنوی نیز در سراسر جهان انسانیت داری که با تو دعا می کنند که حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی نکنند. که آزادی را معبود خویش بدانند و به خاطر او هر خطری بی خطر، هر زندانی رهایی و هر مرگی برایشان حیات باشد. آری اینچنین است پدر.” و به همین بهانه ساده به خود گفتم که امسال نیز برایت نامه ای بنویسم. و نامش را بگذارم : و بازهم، آری اینچنین است پدر.

سالی که گذشت اما پدر جان! سال عجیبی بود. کشورهای عربی تمام قد برخاستند برای ستاندن حق سالیان خود و از آن سو، استعمار هم در تلاش است تا با استحمارشان، انقلاباتشان را به انحراف بکشاند. راستش را بخواهی پدر، هر چه جلوتر می رویم به حقانیت سخن بیشتر ایمان می آوریم که استحمار از همه آن دو، یعنی از استبداد و استعمار خطرناکتر است. چه همین استحمار است که ما را در اینجای روزگار قرار داده است.

پدر جان! جریان راست مدرن که سالهاست در ایران برای خود بساطی به هم زده در سال گذشته دوباره سعی در نشر همان دروغهایی داشت که سالهاست به خورد خلق الله داده اند. یادت هست سال گذشته گفتم که : “آری دکتر جان! اینچنین است که دهه اول انقلاب را به نام تو تمام می کنند، در حالی که دوستان و شاگردانت در زندانهای آن روزها بودند و خانواده ات در غربت.”

اینان دوباره در سالی که گذشت نیز دست به کار شدند. در شماره ای از نشریه مهرنامه شان دوباره همان اتهامات را مطرح کردند. تو و یاران و شاگردانت تبدیل شدید به مقصران اصلی سقوط دولت موقت و حامیان جنایت های سالهای سیاه دهه شصت. و انگار نه انگار که در همان سالها علی قاسمی ها و تقی رحمانی ها و محمد ملکی ها و بسیاری از شاگردان و یاران تو دکتر جان در زندان بودند. انگار نه انگار که بسیاری از یارانت را شب پرستان کشتند تا تخت حکومت صفویشان را بر خون شیعیان علوی بنا کنند. و نفهمیدند که همین خون عاقبت ایشان را غرق خواهد کرد.

مدعی شدند که اندیشه سیاسی تو با اندیشه سیاسی مهندس بازرگان و همچنین پیشوایمان دکتر مصدق همراهی ندارد. نفهمیدند که بازرگان متعلق به نسلی از نواندیشی دینی بود و تو متعلق به نسلی دیگر. با ادبیاتی دیگر و خاستگاهی دیگر و زبانی دیگر و منظرگاهی دیگر. خواستند آب را گل آلود کنند تا ماهی خود را بگیرند.

خواستند تا مصدق را از شما جدا کنند. ندیدند که تو خود مصدق را پیشوای خود خواندی و بازرگان نهضتی نیز خود را مسلمان و مصدقی دانست.

دکتر جان! سالی که گذشت سالی سخت بود. سالی که همه نیروهای راست از گوشه راست مدرن تا گوشه راست وحشی در تلاش بودند تا نیروهای ملی-مذهبی و جریان نواندیشی مذهبی، هم اندیشان و هم فکران تو را بکوبند و حذف کنند. حذف یا به صورت زندانی کردن، یا تخریب و یا حتی قتل.

گوشه ای از حمله راست مدرن را برایت گفتم. اما برسیم به راست وحشی.

ابتدا از اعدام‌ها می‌گویم. از اعدام علی صارمی و جعفر کاظمی و محمد علی حاجی آقایی. دلیل‌اش را دکتر جان می توانی از خودشان بپرسی که چه شد و چرا نظام ولایی دست به قتل ایشان زد.

از دستگیری ها اما برایت مفصل می گویم. از مرداد ماه 1389 اینان آغاز به دستگیری کردند. با دستگیری هدی صابر شروع شد. بعد تقی رحمانی. بعد علیرضا رجائی. به دوستت دکتر محمد ملکی اتهام محاربه زدند و البته منظورشان حرب با استبداد خودشان بود و نه با خدا و رسول. چه محمد ملکی را اگر خوب بشناسی که می شناسی، یکی از دوستان خوب خدا و رسول است. در اتاق فکرهای خود تصمیم گرفتند که احکام ملی مذهبی ها را اجرا کنند. چه خود می دانند این جریان، این همفکران و همراهان تو در جریان نواندیشی دینی هستند که می توانند ایران را با حفظ استقلال و تمامیت ارضی آن از چنگال استبداد و استعمار و استحمار رهایی بخشند.

در سالی که گذشت، در دی ماه ۱۳۸۹ یکی از دوستان تو و کسانی که تو در جوانی دل در گرو راهشان نهادی از دنیا رفت. استاد حسین راضی را می گویم. قطع به یقین او را می شناسی. در نهضت خداپرستان سوسیالیست و در حزب مردم ایران در کنارشان بودی. حسین راضی تا آخرین روزهای حیات بر وحدت میان نیروهای مصدقی تاکید داشت و پدر، غمگنانه باید بگویم که هیچ کس به حرف او گوش نکرد. سخن حسین راضی در درازنای تاریخ ماند تا نسلی بیاید و به توصیه او عمل کند و بر سر آرمانهای پیشوایمان مصدق متحد شود و ید یگانه ای برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران و همچنین زدودن خرافات و جمع کردن بساط تشیع سیاه صفوی از ایران شود. تا ایرانی آباد و آزاد و مستقل را شاهد باشیم و حضور شیعیان علوی را در آن به خرسندی نظاره کنیم.

اما راست وحشی با ما بد کرد پدر. جنایتی که تا تاریخ، تاریخ است با یادآوریش خون می گرید. روح تو ای معلم شهید! روح زنده تو شاهد آنچه بر سر ما آمد بود. پدر جان! معلم شهید! دکتر شریعتی! تو خود دیدی که قلب دوست و برادر همرزم و همفکرت مهندس عزت الله سحابی تاب این دنیای دون را نیاورد و به سوی رفیق اعلی پر کشید. میهمانت بود و میزبانش بودی و قطع به یقین با هم گفتگوها داشتید در رضوان خدا. مهندس سحابی با رفتنش ما را عزادار کرد. اما در روز تشییع اش بود که فاجعه با تمام عظمتش خود را به ما نشان داد. دکتر جان! تو خودت دیدی با ما چه کردند. هاله بانوی سحابی را تو خود دیدی که چگونه از ما گرفتند. بر پهلویش زدند. او را کشتند و شبانه دفنش کردند. خاطره دفن شبانه مادرمان فاطمه دوباره زنده شد. دوباره دیدیم که می توان چنان غریب بود که زنی مومنه را شبانه غسل داد و کفن کرد و نماز خواند و دفن کرد. بار دیگر محبوبه متحدینی ای شهید شد. بار دیگر فاطمه امینی ای به شهادت رسید و جایت خالی بود تا باز از پس شهادت و مسئولیت ما خواب رفتگان بگویی. از مسئولیت ما خواب رفتگانی که با عدم واکنش بی غیرتی مان را بر سر علم کردیم و نشان همه عالم دادیم. از دوستی شنیدم که یکی از این انقلابیون مصری گفته بود که اگر در مصر فاجعه ای مانند شهادت هاله سحابی رخ می داد انقلابی دیگر راه می افتاد و ما مومیائیان نشستیم و تنها تماشا کردیم.

اما از میان ما تنها یکی بود که کاری کرد. هدی صابر. از شاگردانت و از دوستداران حنیف بنیانگذار. او به همان سخن منقول از مولایمان علی گوش کرد. همان سخنی که در باب کندن خلخال از پای زنی یهودی بود. مولایمان گفت که اگر کسی چنین فاجعه ای را بشنود و بمیرد حرجی بر او نیست. هدی صابر فاجعه بی حرمتی به پیکر استادش مهندس سحابی را شنید. فاجعه شهادت هاله سحابی را به دست ددمنشان شب پرست شنید و تاب فاجعه نیاورد و شهید شد. هدی صابر را زدند. بر سرش کوبیدند و او را کشتند. جرم صابر تنها عاشقی بود. صابر عاشق خدا و خلق بود و جرمش همین بود. دشمنان خدا و خلق او را کشتند. مگر نه اینکه تو خود یادمان داده بودی که در بسیاری از آیات قرآن می توان الله را بر داشت و به جای آن ناس را نشاند.

صابر شاگرد مکتب مصدق بود. هم اندیش با تو بود و فرزند طالقانی که تو خود او را در سیاه ترین شب های استبداد پهلوی، مناره ای در کویر خواندی. و صابر هم نفس و شاگرد مکتب حنیف بود. حنیف نژادی که تو نیز او را دوست داشتی و از شهادت اش غمگین شدی. قتل صابر اما خرداد ما را از فاجعه گذراند. خردادی شد که نمی دانم چه باید بخوانمش. خردادی پر از خاطره و درد و داغ و یاد و یادگاران. از سوم خرداد و رهایی خاک خوزستان و خونین شهر تا چهارم خرداد و سالگرد شهادت بنیانگذاران. از دهم خرداد و رحلت پدر پیری چون مهندس سحابی تا یازدهم خرداد و شهادت هاله بانوی سحابی و تا این آخری. این آخرین فاجعه ای که خون به دلمان کرد و کمرمان را شکست. این روزی که هم خبر شهادت هدی صابر را شنیدیم و هم سالگرد کودتای ننگینی بود که علیه خلق الله کردند. 22 خرداد. اما ماقبلش 15 خرداد را هم داشتیم. روزی که به تعبیر بیانیه نهضت آزادی ایران دیکتاتور خون می ریزد. و باز هم روزها. 25 خرداد. روز حضور همگانی خلق در خیابانها و عدم تفوق به دلیل بی هدفی مدعیان رهبری جنبش مردمی. و باز ماقبلش ۱۴ خرداد. تولد برادرت امام موسی صدر. بگذار همینجا روایت درد او را بگویم. در لیبی انقلابی درگرفت. همه امیدها به آن سو رفت که برادرت سید موسی صدر پس از 33 سال به سوی مردمان مسلمان منطقه بازگردد. اما همان بی غیرتی مانع شد. نه دولت ها و نه ملت ها و هنوز نمی دانم چرا. و پدر! و پدر امان از آن روز سخت، روز سیاه. روز ۳۰ خرداد و یادآور عاشورا.

و روز قبلش هم سالگرد شهادت تو.

۳۴ سال گذشت پدر جان! ۳۴ سال است که اندیشه تو پس از تو در میان نسل جوانی که همیشه به ایشان عشق می ورزیدی، نشر پیدا می کند. ۳۴ سال است که شاه و شیخ از کابوس اندیشه تو، راه تو و هدف تو خواب به چشمشان نمی رود. ۳۴ سال است که علیرغم نفهمی مدعیان اندیشه که تو را ضد آزادی می خوانند و ضد زن، زنان و آزادیخواهان ایرانی اندیشه تو را می خوانند و با تمام وجود آن را می بلعند و چراغ راه خود می سازند. اندیشه حقه تشیع سرخ علوی تا همیشه تاریخ روشنگر سپهر انسانیت است پدر جان.

زیاده سخن را طولانی نمی کنم. باز می گویم که آقایان والیان به تخت نشسته مجوز برگزاری مراسمی برایت را ندادند. باز می گویم که در این ۳۴ سال و تا تاریخ تاریخ است عده ای حسینی می روند و عده ای می بایست که کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی اند. خون حسین تا همیشه تاریخ برای آزادی خلق ها از چنگال زر و زور و تزویر همیشه جاری که به قول یاسپرس تاریخ شرح تلاش آدمی برای آزادی است.

دکتر جان! صابر شاگرد خوبی برای مکتب تو بود. هاله و عزت نیز به همچنین. از خدای بزرگ بخواه که ما نیز شاگردان خوبی برای مکتب عشق باشیم. و باز به سنت سال پیش با تو و همصدا با تو نیایش می کنیم که:

“… خدایا!
 
مگذار که
 
ایمانم به اسلام،
 
و عشق‌ام به خاندانِ پیامبر،
 
مرا با کسبه‌ی دین،
 
با حمله‌ی تعصب،
 
و عمله‌ی ارتجاع
 
هم‌آواز کند.
 
که آزادی‌ام،
 
اسیرِ پسندِ عوام گردد.
 
که “دین‌ام”،
 
در پسِ “وجهه‌ی دینی”‌ام دفن شود،
 
که عوام‌زدگی،
 
مرا،
 
مقلّدِ تقلیدکنندگان‌ام سازد.
 
که آنچه را “حق می‌دانم”،
 
به خاطرِ آن که “بد می‌دانند”،
 
کتمان کنم.
 
 
خدایا!
 
می‌دانم که:
 
اسلامِ پیامبرِ تو،
 
با “نه” آغاز شد،
 
و تشیعِ دوستِ تو نیز،
 
با ” نه” آغاز شد.
 
مرا،
 
ای فرستنده‌ی محمد،
 
و ای دوستدار علی!
 
به “اسلامِ آری”،
 
و به “تشیعِ آری”،
 
کافر گردان.
 
 
خدایا!
 
مرا،
 
در ایمان،
 
اطاعتِ مطلق بخش،
 
تا در جهان،
 
عصیانِ مطلق باشم.
 
 
“… خدایا! به من “تقوای ستیز” بیاموز، تا در انبوهِ مسئولیت نلغزم، و از تقوای پرهیز مصونم دار، تا در خلوتِ عُزلت نپوسم…”
 
 
“… خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز…”
و با تو تکرار می کنیم که :
“… ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی‌کنیم، آزاد شده‌ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی‌ای بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده‌اند. دلمان را به بند کشیده‌اند و اراده‌مان را تسلیم کرده‌اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده‌اند…”

و تمام تلاش‌مان باید این باشد. رها شدن از عبودیت بت‌های انسانی که دیگران‌اش می‌پرستند.

به نام عرفان، برابری، و آزادی. برای مقاومت در برابرِ ظلمِ ظالمان، تا صبحِ آزادی‌ی خلق‌ها، ما ایستاده‌ایم. حتی اگر راستِ مدرن عقب‌افتاده‌مان بخواند، و راستِ وحشی ما را بکشد، که ما، هستیم. ما، شاگردانِ مکتبِ تو، راست‌قامتانِ همیشه‌ی تاریخ.

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره بر گردند.
پاورقی :

۲. برادران مهرنامه! علیکم بالانصاف

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/04/120266.php


تاریخ انتشار : ۵ / تیر / ۱۳۹۰
منبع : روزآنلاین

ویرایش : شروین ۰ بارedit


.

Print Friendly, PDF & Email

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + یازده =