منوی ناوبری برگه ها

جدید

مشروطه‌شناسی‌ی شریعتی

درباره شریعتی
حسین میرزانیا

.

نام مقاله : مشروطه‌شناسی‌ی شریعتی
نویسنده : حسین میرزانیا
موضوع : مشروطه در آثار شریعتی
مناسبت : به مناسبت ۱۴ مرداد، روز مشروطیت



۱۴مرداد، سالگرد انقلاب مشروطه، فرصتی است برای تامل در موضوع ایران و جهان مدرن، و این‌که این راه طی شده تا کجا کامیاب و یا ناکام بوده است. آیا ایران وارد دنیای مدرن شده است یا خیر؟ آیا پایه‌های مشروطیت، یعنی تفکیک قوا و شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی و تشکیل احزاب و مطبوعات مستقل به عنوان رکن چهارم دموکراسی، تحکیم یافته است یاخیر؟ در هر صورت انقلاب مشروطه آرمان هیجان‌انگیز برابری سلطان ظل‌الله با رعیت، یا به عبارت درست‌تر، با شهروند را به ارمغان آورد، تا ایرانی بداند و به یاد آورد که انسان در آفرینش برابر آفریده شده، و در برخورداری از حقوق طبیعی و ذاتی و فطری و خدادادی برابر است، و همه در برابر قانون برابرند، و کسی از کسی دیگر برابرتر نیست.

پس بر ماست شناخت مشروطه و علل کامیابی یا بیش‌تر ناکامی آن را، و ادامه‌ی این راه طی‌شده‌ی ناتمام را.

از جمله انتقاداتی که در چند ساله‌ی اخیر از سوی برخی از روشنفکران به دکتر شریعتی وارد شده است، این بوده است که شریعتی به سر فصل مهمی از تاریخ معاصر ایران، یعنی انقلاب مشروطه، در نفی یا اثبات نپرداخته است، و این امر مهم را مسکوت گذارده است، و درنتیجه، به ملامت او پرداخته‌اند.

گر چه عدم اشاره به موضوعی، به شکل مستقیم، در آثار یک اندیشمند به معنای نفی آن موضوع نیست، چرا که نمی‌توان به‌طور مثال کسی را که پشتیبان و حامی نهضت ملی ایران و دکتر محمد مصدق بوده است را به صرف نپرداختن به مشروطیت او را‌ بی‌ایمان به آرمان مشروطیت دانست و حکم به غیر تاریخی و ضد تاریخی بودن افکار او داد .

مشروطیت، نهضت ملی نفت، و انقلاب ۵۷ واجد آرمان و راه و روشی می‌باشند که باور داشتن بدان یا کافر بودن به آن در زندگی و زیست یک انسان متجلی می‌شود، و در عمل اجتماعی‌ی یک فرد است که باید داوری کرد که آیا یک شخص بدان ایده و آرمان پایبند هست یا خیر.

اما نکته تاسف‌انگیز هنگامی است که روشنفکری در اوج ادعای مدرن بودن و پلورالیسم و به اصطلاح روشنفکران دهه‌ی پنجاه در نوک پیکان تکامل از مطالعه‌ی کامل و دقیق دیگران پرهیز می‌کند و آنگاه به صدور احکام قاطع درباره‌ی‌ی آنان می‌پردازد؟!

یکی از این موارد، که البته بارها و به مناسبت‌های گوناگون نیز تکرار شده است، دیدگاه جناب دکتر سیدجواد طباطبایی است که شریعتی را بارها مورد محبت و نوازش و تفقد خویش قرار داده‌اند! از جمله در باب بحث مشروطه است، که می‌فرمایند:

“… در غیرتاریخی و ضد تاریخی بودن صورت‌هایی از ایدئولوژی‌های سیاسی، که شریعتی و سروش تدوین کرده‌اند، همین بس که در نوشته‌های آن دو هیچ اشاره‌ای، به سلب یا ایجاب، به جنبش مسروطه‌خواهی نمی‌یابیم… و یا این‌که شریعتی از هیچ‌چیز به اندازه‌ی تاریخ بیگانه نبود…”(۱)

حال باید ببینیم که شریعتی آیا به گفته‌ی جناب دکتر طباطبایی هیچ اشاره‌ای به جنبس مشروطه‌خواهی مردم ایران داشته یا خیر، و اگر داشته چه بوده و چه دیدگاهی داشته است؟
 
 
مشروطه‌شناسی شریعتی را می‌توان در سه بخش تقسیم‌بندی کرد :

۱. پذیرش و باور شریعتی به مشروطه
۲. آسیب‌شناسی مشروطه
۳. راهکار عینی شریعتی برای تحقق آرمان مشروطه

۱. گرامی‌داشت شریعتی از مشروطه :
“… جشن مشروطیت: امروز چهاردهم مرداد است، روز جشن است، جشن مشروطیت است، پایان روزهای آتش‌خیز و شب‌های مرده‌ی استبداد سیاه است. چهارده مردادماه پایان استبداد کبیر و هم استبداد صغیر است. سالروز تاسیس عدالت‌خانه است و انتخابات آزاد است و محدود کردن قدرت استبدادی سلطان است، اعطای حقوق ملت به خود ملت است، آغاز آزادی خلق است، پایان سلطه‌ی بیگانه بر وطن عزیز است، رهایی ایران پس از قریب بیست و پنج قرن زندگی در دوران حیات‌اش که همه با سلطنت جاهلی گذشته است.
 
چهارده مرداد، نه تنها برای ایران، که برای اسلام نیز روز جشن است، که سی و پنج قرن تاریخ‌اش را این‌چنین گذرانده است، همه با خلافت جاهلی.
 
گرچه از ۱۴مرداد اصلی تا کنون که سه دوره گذشته است آزادی و دموکراسی و نجات و انتخابات آزادو …که لازمه‌ی نهضت مشروطیت بود، می‌بینیم که تا چه حد تحقق یافته است، و مذهب و ملیت در چه حالی زندگی می‌کنند، و حتی آزادی‌خواهان گاه از سر خشم دوران استبداد و آرامش کور پیش از انقلاب را بر این‌چنین مشروطیتی ترجیح می‌دهند. ولی اگرچه ‌بی‌شک رنج مردم بیش‌تر شده است و همه می‌دانند چرا، اما… به‌هرحال… دانستن آزادی و بیداری گرچه با نداشتن‌اش رنج‌آور است، بهتر از نداشتن و ندانستن آن است، گرچه این دو با هم آرام‌بخش‌اند .
 
فعلا مجال آن نیست که ایران پیش از مشروطیت و پس از آن را با هم بسنجیم، رنج‌های بسیاری هجوم خواهند آورد. امروز ۱۴مرداد سالروز… به‌هرحال جشن است…”(۲)
مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۹۶۹

شریعتی در این نوشته، به‌طور صریح و ‌بی‌پرده، ستایش خود از مشروطه و دلبستگی‌ی خود به آرمان مشروطه را عیان می‌کند، و از دریغ و افسوسی یاد می‌کند که در ادامه‌ی این نوشتار بدان خواهیم پرداخت.

دلبستگی شریعتی به مشروطه و به آرمان‌های مشروطه به حدی است که از میان چهره‌های انقلاب مشروطه شخصیتی را به‌عنوان چهره‌ی محبوب خود بر می‌گزیند که در جریان انقلاب مشروطه فداکارترین و شجاعانه‌ترین ایثار و از خودگذشتگی را در راه پیروزی مشروطیت از خود به نمایش گذاشت، و حتی در این راه جان عزیز خویش را فدا کرد، و آن کسی نیست جز میرزا نصرالله ملک‌المتکلمین واعظ و خطیب مشهور مشروطه که سخنرانی‌ها و خطابه‌های روشنگرانه و آتشین او در نهضت مشروطیت سهم به سزایی در پیش‌برد این نهضت بزرگ داشت.

دکتر شریعتی در پاسداشت مشروطیت و گرامی‌داشت یاد این شهید بزرگ مشروطیت می‌نویسد :

“… چه دردهای نو ظهوری! هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم… در انقلاب مشروطیت حادثه‌ی دردناکی است که نویسندگان ار آن به سادگی می‌گذرند و من ساعت‌ها و گاه شب‌ها همان‌جا می‌مانم و می‌اندیشم و رنج می‌برم و توانایی آنکه از آن بگذرم و بقیه‌ی حوادث را دنبال کنم ندارم.
 
ملک‌المتکلمین، چهره‌ی درخشان انقلاب است، من او را از همه‌ی انقلابیون دنیا بیش‌تر دوست دارم، مردی بود مذهبی و در‌عین‌حال روشن‌بین و در‌عین‌حال انقلابی و در‌عین‌حال دارای روحی به رقت عشق و لطافت خیال و داغی تصوف! چشمانی سیاه و پر جاذبه داشت و ابروانی تند و آراسته و ریشی انبوه و سیاه و سفید و چهره‌ای که مردانگی و تصمیم و دلیری و تفکر و غرور در دل‌ها می‌ریخت و چه بسیار دل‌های معنی‌یاب و سرشار که در برابر جاذبه‌ی مرموز روح‌های نیرومند ‌بی‌طاقت می‌شوند، در طول سال‌های خونین و پر هراس ۱۹۱۰ـ۱۹۰۰ گرفتار کشمکش‌های پنهانی با خویش بوده‌اند‌ و در تلاش رهایی از چنگ جاذبه‌ی این چهره‌ی نیرومند، و نتوانسته‌اند!
 
یکی از این دل‌ها سرگذشت‌اش نقل کوچه و بازار شد و داستان او و ملک در خلال اخبار جنگ و کشتار و تبعید و قیام و زندان و اعدام و انقلاب همه‌جا بازگو می‌شد. در اینجا نمی‌خواهم از سرگذشت دردناک عشق شاهزاده خانم دربار قاجار و ملک‌المتکلمین سخنی بگویم که خود داستانی دراز است و پر کشمکش و رنج آور، پیداست که عشق و زندگی مردی که سیمای انقلاب و مظهر آزادی‌خواهی و قهرمان مبارزه بود چه می‌کرد و چه می‌شد، و قصه‌اش چه درد و داغی و درد و داغ‌هایی شگفت و نگفتنی و نفهمیدنی دارد… من از عشق نمی‌توانم بگویم، از شهادت می‌گویم.
 
شبانه قزاقان و سربازان دربار محمدعلی شاه به خانه‌ها ریخته و آزادی‌خواهان را دستگیر کردند و به باغ‌شاه آوردند و به کنده و زنجیر بستند! شب بود و باغ‌شاه و قریب پنجاه تن از شخصیت‌های بزرگ و کوچک انقلاب که دایره‌وار حلقه زده بودند و به زنجیر بسته بودند و به فردا می‌اندیشیدند. فردا فردای مرگ بود. داشتند یکه‌چین می‌کردند تا آنهایی را که برای امنیت و خلافت خطرناک بودند، و تسلط محمدعلی شاه را بر آزادی و غصب حاکمیت را بر ایران عزیز تحمل نمی‌کردند، برای اعدام و شکنجه تعیین کنند. پیداست که ملک‌المتکلمین خطرناک‌ترین مجرم بود و ملک(پسرش) می‌دانست که چند ساعتی دیگر فرصت نیست. ناگهان چهره‌ی فرزندش را دید در برابرش! او را هم گرفته بودند و به زنجیر بسته بودند! مرحوم محمود ملک زاده* پسر ملک، تنها پسر ملک** تنها فرزند ملک وصی ملک…! امشب آخرین شب است، پدر فردا صبح اعدام می‌شود و شب مرگ، فرزندش، تنها و تنها فرزند دلبندش، را در برابرش، زانو به زانویش، پیش‌اش، می‌بیند! در شب مرگ برای پدری که تنها یک فرزند دارد و فرزندش را هم در برابرش می‌بیند، چه نیازی دردناک‌تر و لذت‌بخش‌تر و دیوانه‌کننده‌تر از گفتگوی با فرزندش هست؟ چه نیازی؟
 
اما پدر است! کسی تا پدر نشده، و چنین پدری نشده است، و چنان فرزندی نداشته است، نمی‌داند! ملک بر سر این نیازش دندان می‌نهد، دندان غفلت بر جگرش می‌فشارد، نباید آشنایی بدهد، نباید دژخیمان بفهمند که او فرزند ملک‌المتکلمین است! نباید! نباید! خطرناک است، خطر مرگ! به ملک چشم می‌دوزد، اما می‌کوشد تا نگاه پدرانه‌اش را از چشمان‌اش بدزد، مخفی کند. تلاش می‌کند تا دو نگاه عادی و‌ بی‌اضطراب و ‌بی‌مهر فرزندی و ‌بی‌عشق خویشاوندی بدو چشمش آورد! شب مرگ است، شاید دیگر او را فردا نبیند، شاید تا لحظه‌ای دیگر او را بردند، وی را بردند، این دو را از هم جدا کردند، دیگر پیش هم نیاوردند، برای همیشه از هم دور ماندند، چگونه می‌تواند فرزندش را نگاه نکند؟ او را نگاه می‌کند، اما می‌کوشد تا نگاه پدرانه‌اش را از چشمان‌اش بدزد، مخفی کند. می‌کوشد تا دو نگاه از همان نگاه‌ها که برای دیگران به چشم‌اش می‌دهد، از همان نگاه‌هایی که فقط روئیت می‌کنند، از همان نگاه‌هایی که فقط تصویر هیکل را به چشم بر می‌گردانند، آری از همین نگاه‌های آینه‌ای فیزیکی‌ی چشم پزشکی بر چهره‌ی فرزندش بیفکند، نه، این هم خیلی مشکل نیست، از جان کندن که مشکل‌تر نیست… نه، خیلی از این مشکل‌تر است، بدتر است، کی می‌تواند مجسم کند؟ ملک برای این‌که نفهمند که این جوانی که در برابر او به زنجیرش بسته‌اند ‌فرزند اوست، فرزند دل‌بند اوست، نور چشم اوست، میوه‌ی دل اوست، این همان فرزند ملک است که ملک آن همه به او دلبسته است، همان فرزندی است که آن همه در انقلاب دست داشته است، از خود ملک هم تند و تیزتر است، با محمدعلی شاه مخالف‌تر است، با حکومت غصب دشمن‌تر است، آزادی‌خواه‌تر است، انقلابی‌تر است، و همه شنیده‌اند ‌و می‌دانند و حتی می‌گویند که او ملک را انقلابی کرده است، و ملک در آغاز مرد سخن و ایمان و علم بوده است، برای این‌که نفهمند این جوان فرزند ملک است، ملک با نگاه بیگانه در او می‌نگرد، می‌پرسد آقاجان اسم شما چیست؟ شما را که شاگرد مدرسه‌اید چرا گرفته‌اند؟ شما را اشتباهی گرفته‌اند؟ خب، فردا آزاد می‌شوید، راحت می‌شوید، غصه نخورید، لابد آقاجان‌تان ناراحت‌اند؟ شما راستی پدر دارید؟ چه درسی می‌خوانید؟ ها! بارک‌الله! سر کلاس‌های درس حاضر شوید!… و ملک دیگران را هم نگاه می‌کند که نفهمند که او را نگاه می‌کند! چه سخت است!…”(۳)
مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۹۶۵

این واقعه را دکتر مهدی ملک‌زاده فرزند ملک‌المتکلمین از قول برادرش این گونه نقل می‌کند :

“… پدرم به من (محمدعلی ملک‌زاده) فرمود: فرزند کاری بکن که تا من زنده هستم تو را نشناسند، زیرا این مردمان‌ بی‌رحم، برای این‌که بیش‌تر به من صدمه بزنند، اگر بفهمند که تو پسر من هستی، ممکن است تو را در جلوی چشم من بکشند، ولی پس از کشته شدن من به تو کاری ندارند و پس از چندی تو را آزاد خواهند کرد، و برای این‌که سایر محبوسین هم متوجه این نکته باشند و مستحفظین هم بشنوند، با صدای بلند مرا مخاطب قرار داده فرمود: پسر جان تو را چرا گرفته‌اند؟ ‌تو گویا شاگرد مدرسه هستی و در این کارها وارد نبوده‌ای. یقینا اشتباه کرده‌اند ‌و البته تو را مستخلص خواهند کرد که بروی تحصیلات خود را تمام کنی… در آخر شب ما را با همان زنجیر بزرگ که بسته بودند برای رفع احتیاج طبیعی چون حیوانات بیرون بردند و در مراجعت از حسن اتفاق من سر زنجیر واقع شده بودم و طبعاً پهلوی پدرم که بالای اتاق زنجیر بود واقع شدم. از این پیش‌آمد پدرم خیلی خوشحال شد، و من هم از تنهایی بیرون آمدم، و یک اطمینانی در قلب خودم احساس کردم. از پدرم احوال‌پرسی کردم. فرمودند: حالم خوب است، ولی جراحت انگشت‌ام خیلی اذیت‌ام می‌کند. من از‌ بی‌کسی و پریشانی مادرم اظهار نگرانی کردم و گفتم : اگر در خانه‌ی ما ریخته باشند و غارت کرده باشند نمی‌دانم به سر او چه آمده است. فرمود: مگر نه آنکه ما عهد کرده بودیم که جان و مال و عیال و هستی خود را در راه آزادی و عدالت فدا کنیم؟ اینک موقع آن رسیده که همگی به عهد خود وفا کنیم، و هر یک در سهم خود با شجاعت مصائب را تحمل نماییم… به شما وصیت می‌کنم که تحصیلات خود را تمام کنید که تمام این بدبختی‌ها از جهل و نادانی است… سپس اضافه فرمود: مایوس نباش! روزها‌ی خوش و خرمی پیش خواهد آمد، و عنقریب آفتاب آزادی از افق ایران طلوع خواهد کرد، و با نور خود تمام ناپاکی‌ها را از میان خواهد برد…”(۴)

پس شریعتی را نه تنها عنادی با مشروطه نیست، که او خود وامدار مشروطه و ستایش‌گر مشروطیت نیز می‌باشد، و تعلق خاطر خود و معبود‌ها و محبوب‌ها‌ی خود از مشروطه را نیز برگزیده است. اما باید دید او مدافع کدام روایت از مشروطه می‌باشد، مشروطه‌ی طباطبایی و بهبهانی و نایینی و ملک‌المتکلمین، یا مشروطه‌ی مشروعه‌ی شیخ فضل‌الله نوری:

“… استبداد دینی، تعبیر علامه نایینی در رساله‌ی تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله، در توجیه آزادی و حکومت مردم و حاکمیت قانون بر اساس تشیع، رد بر ملاهای مرتجعی که امامت شیعی را پشتوانه‌ی شرعی‌ی سلطنت موروثی و نفی دموکراسی، و فقه جعفری را سنگر استبداد فکری و عناد با حکومت قانون و بمباران مجلس با اسلحه‌ی دین ساخته بودند، و “مشروعه” را در برابر “مشروطه” علم کرده بودند، علم‌ی که در زیر آن کلنل لیاخوف قزاق روس و محمد علی شاه قاجار و قداره‌بندان دربار سینه می‌زدند…”(۵)
مجموعه آثار ۵ / ما و اقبال / ص ۱۹۵

دکتر شریعتی پس از این‌که راه خود را بین استبداد و مشروطیت، و آنگاه میان مشروطه و مشروطه‌ی مشروعه یا همان استبداد دینی بر می‌گزیند، به آسیب‌شناسی‌ی مشروطه می‌پردازد.

۲. آسیب‌شناسی‌ی مشروطه :

دلبستگی شریعتی به امری هیچ‌گاه مانع از آن نشده است که وی به نقد و اصلاح و تکامل آن نیاندیشد، چرا که از باور و نگاشتن آرزوها و آرمان‌ها، تا تحقق آنها، راهی دراز و بسیار سخت و دشوار و پر از محنت و سنگلاخی در پیش است که باید آماده‌ی پرداخت چنین هزینه و تاوان سنگینی بود. شریعتی در چند نوشته‌ی مختلف و پراکنده به نقد مشروطه پرداخته است که نخستین آن چنین است:

“… در همین گیرو‌دار بود که ناگهان با صدور چند فتوی مشروطه صادر شد، مثل برق آمد و مثل باد رفت، و جنگ جهانی بر پا شد!…”(۶)
مجموعه آثار ۴ / بازگشت / ص ۳۹

در جای دیگری شریعتی در نقد مشروطیت چنین می‌گوید :

“… علت ناکامی‌ی مشروطه‌ی ما، جز این نبود که رهبران آن بی‌آنکه به مردم “آگاهی‌ی اجتماعی” و “بینایی‌ی سیاسی” داده باشند، به هدایت خلق و راه‌حل نهایی پرداختند، و یک بار دیگر، هم چون پیش و پس از آن، دیدیم که ثمره‌ی تحمیل انقلاب بر جامعه‌ای که به “آگاهی” نرسیده و “فرهنگ” انقلابی ندارد، جز مجموعه‌ای از شعارهای مترقی، اما ناکام، نخواهد بود…”(۷)
مجموعه آثار ۴ / بازگشت / ص ۹۵

و باز می‌گوید و این‌چنین دریغ می‌خورد که :

“… و پس از او (سید جمال) در مشروطه، ‌ای کاش به جای آنکه به “تغییر رژیم” می‌پرداختیم، به “تغییر خویش” می‌پرداختیم…”(۸)
مجموعه آثار ۲۷ / باز‌شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / ص ۲۵۶

شریعتی پس از این‌که آسیب‌شناسی خود از مشروطیت و علل ناکامی و عدم تحقق شعارهای مشروطه را بیان می‌کند، راهکار خود را برای تحقق عملی‌ی مشروطه بیان می‌کند.

۳. راهکار تحقق اهداف مشروطه :
“… این است که ما نهضت‌های سیاسی‌ی اسلامی بسیار داریم، اما نهضت “فکری جدیدی” نداشته‌ایم، به‌طوری ‌که حتی در مشروطه، که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر، و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی‌ی خاص خویش است، با این‌که بنیان‌گذاران و رهبران بزرگ آن، روحانیان برجسته و وعاظ انقلابی و مترقی‌ی بزرگی چون ثقه‌الاسلام و ملک‌المتکلمین بوده اند، می‌بینیم “روح و بینش” مشروطه بیش از آنچه تحت تاثیر جهان‌بینی‌ی سیاسی و ایدوئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تاثیر انقلاب کبیر فرانسه است، و این است که می‌بینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه می‌کند، کتاب تنزیه‌المله و تنبیه‌الامه نایینی است، که آن هم تنها و تنها توجیه فقهی‌ی مشروطه‌ی فرنگی است، وگرنه نقش اساسی‌ی رهبران روحانی‌ی ما در مشروطه، تکیه بر اصول کلی‌ی اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون، و محکومیت ظلم و جور و استبداد بوده است، و نقش اساسی‌ی اسلام، استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب است، و نه ارائه‌ی یک فلسفه‌ی سیاسی و فرهنگ انقلابی‌ای که از متن اسلام یا مکتب تشیع بر خاسته باشد…”(۹)
مجموعه آثار ۲۷ / باز‌شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / ص ۲۴۵

این گونه است که شریعتی مهم‌ترین علت ناکامی‌ی انقلاب مشروطه را نداشتن فکر جدید و فرهنگ انقلابی‌ی مشروطه و عدم آگاهی مردم و نداشتن فلسفه‌ی سیاسی که مبتنی بر دین و آیین مردم، یعنی اسلام و تشیع، باشد می‌داند، و همین فقدان فرهنگ و آگاهی را باعث بازتولید استبداد پس از مشروطه می‌داند، که فقط منجر به تغییر رژیم و حکومت شد و نه تغییر خود و کسب صلاحیت اصول و رفتار و فرهنگ دموکراتیک و مدنی، که باید جایگزین فرهنگ استبدای و تمامیت‌خواه ما می‌شد.

اتفاقا شریعتی، که به گفته‌ی آقای طباطبایی فاقد دانش و اطلاعات تاریخی می‌باشد!، در نقد و بازکاوی‌ی علل انحطاط تمدن ایرانی در مواردی اشتراکات بسیاری با جناب دکتر طباطبایی دارد، که سال‌ها قبل از وی بدان اشاره کرده است، و همین عوامل را در امتناع تفکر ایرانی، حتی در مشروطه نیز، ساری و جاری می‌داند. شریعتی می‌گوید:

“… تعصب‌های ملی یا مذهبی یا فرهنگی که برای محفوظ ماندن خویش از هجوم بیگانه، درها را مطلقا به روی خارج بسته‌اند، به زودی به “انحطاط” دچار شده اند. فرهنگ شیعی ما و فرهنگ اسلامی هند دو نمونه‌ی آن است. تا پیش از “صفویه” ایران قلب فرهنگی‌ی جهان اسلام بود و علمای اسلامی‌ی ما از شمال آفریقا تا چین، در مسیر جنبش‌های فکری و جریان‌های علمی و تبادل و تفاهم فرهنگی مداوم بودند و دایره‌ی تشعشع اندیشه‌ی متفکران ایرانی تمامی شرق را شامل می‌شد و هم‌چون سرچشمه‌ی جوشان از فکر و فرهنگ، ایران، از غرب تا مصر و از شرق تا چین را سیراب می‌ساخت… اما پس از “صفویه”، که ایران به‌نامِ تشیع درهای خود را به روی دنیای اسلامی بست و تنها یک دریچه را باز گذاشت و آن هم به روی اروپای مسیحی، فرهنگ اسلامی هم‌چون رودی که در حوضچه‌ای فرو ریزد و بایستد، به “رکود” گرایید و از تکاپو ایستاد و “فقیر” ماند و جهان‌بینی “تنگ” شد و “تعصب‌ها” شدت یافت و روحیه‌ی “فرقه ای” شد و بینش‌ها “قشری” و علوم تنها در کار “حاشیه نویسی” و نقل‌قول و “تکرار مکررات”…”(۱۰)
مجموعه آثار ۲۷ / باز‌شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / ص ۱۵۴

هم‌چنین تاکید می‌کند که :

“… اما “صفویه” از این فرهنگ و از این میراث پر از خون و جهاد و ایثار و آگاهی و مسئولیت و حرکت، دستمایه‌ای برای ایجاد یک قدرت خشن “سلطنتی” و “قومی” و نظامی “متعصبانه” برای تحکیم قدرت حکومت‌اش بر توده، و استخدام ایمان توده در مبارزه با قدرت عثمانی‌ها و همدستی با توطئه‌سازان مسیحیت اروپایی، که از قدرت اسلام در اروپای شرقی و سلطه‌اش بر مدیترانه به هراس افتاده بودند و زخم‌های کاری خورده بودند، بر گرد ایران و تشیع “حصاری سیاه” بر افراشت، و از ما و فرهنگ ما “جزیره ای” ساخت که با تاریخ اسلام و با قرآن و با دنیای اسلامی قطع رابطه کرد، و طبیعی است که پس از چند سال درون این حصار به “جمود”، “جهل”، “رکود مرگبار” و “انحطاط وحشتناک” دچار شد، و به مرحله‌ای از “ارتجاع و انجماد” رسید که مترقی‌ترین دعوت انقلابی‌ی تاریخ به شکل یک فرقه‌ی متعصبانه‌ی بسته‌ی منجمد و ظاهرپرست، که تنها به درد سیاست‌بازان و “قداره‌سازان” می‌خورد، در آمد…”(۱۱)
مجموعه آثار ۲۷ / باز‌شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / ص ۲۳۶

نکته‌ی مهمی که در آسیب‌شناسی مشروطه‌ی شریعتی باید مورد توجه قرار گیرد این است که: نقد شریعتی به مشروطه، نفی مشروطه نیست، بل یافتن درمانی است برای تحقق و باز خیزی و باز سلامتی این بیماری که باید برخیزد و به زیستن ادامه دهد، یعنی نقد شریعتی، نقد ماقبل مدرن نیست، بلکه نقدی است مابعد مدرن، برای ایجاد خیزشی از دل فرهنگ و اعتقاد و ایمان مردم، برای برقراری‌ی ارکان مشروطیت، که نه تنها بار دیگر در اشکالی جدید به گذشته‌ی ارتجاعی خود باز نگردد، بلکه در طی زمان متکامل‌تر و بالنده‌تر شود، و از آسیب‌های آن کاسته شود، کاری که جهان مدرن سال‌هاست با خود انتقادی و خود ترمیمی و روش آزمون و خطا طی کرده و می‌کند، و بر ماست که بیش‌تر از این از قافله‌ی پیشرفت و ترقی و مدنیت عقب نمانیم، و این راه را همتی می‌طلبد که نخستین آن عبور از آزمونی است که روشنفکران ما باید بدان ملتزم باشند، و آن همانا پذیرش هم و پذیرش دیگری در عین داشتن رقابتی دموکراتیک برای تحقق آزادی، عدالت و حقوق بشر. حقوقی که هر فرد مسلمانی بداند که این حقوق نه ارمغان بیگانه که آفرینش‌گر هستی آن را به او عطا کرده، و هیچ کس را مجاز نیست که این حق خدادادی را از او سلب کند یا نادیده بگیرد و یا آن را پایمال کند، و این بزرگ‌ترین درس مشروطه است.

منابع :

۱. تاملی درباره‌ی‌ی ایران / جلد دوم (مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی) / سیدجواد طباطبایی صفحات ۳۰ و ۲۹

۲. گفتگوهای تنهایی / جلددوم / صفحات۹۷۱تا۹۶۹ / انتشارات آگاه / علی شریعتی

۳. همان منبع صفحات ۹۶۸تا۹۶۵ / علی شریعتی

الف) البته نام فرزند بزرگ ملک‌المتکلمین که همراه او در باغ شاه گرفتار می‌شود محمدعلی ملک‌زاده است.

ب) ملک‌المتکلمین دارای سه فرزند پسر با نام‌های محمدعلی ملک‌زاده، اسدالله ملک‌زاده، و دکتر مهدی ملک‌زاده بوده است.

۴. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران جلد ۵ و ۴ / دکتر مهدی ملک‌زاده / صفحات ۷۷۸ تا ۷۷۷ / انتشارات علمی

۵. ما و اقبال / مجموعه آثار ۵ / ص ۱۹۵ / علی شریعتی / انتشارات الهام

۶. بازگشت / مجموعه آثار ۴ / ص ۳۹ / علی شریعتی / اتشارات الهام

۷. همان منبع صفحه ۹۵

۸. باز‌شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / مجموعه آثار ۲۷ / ص ۲۵۶ / علی شریعتی / انتشارات الهام

۹. همان منبع صفحات ۲۴۶ و ۲۴۵

۱۰. همان منبع صفحه ۱۵۴

۱۱. همان منبع صفحه ۲۳۶


تاریخ انتشار : ۱۴ / مرداد / ۱۳۸۹
منبع : سایت رسمی دکتر شریعتی

ویرایش : شروین یک بارedit


.

Print Friendly, PDF & Email

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 + 18 =

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.